زنان آذربايجان، مبارزينی بی ادعا...!!! – اولوس
پرده اول - به ياد گلهايي که نشکفته پرپر گشتند...
بي شک مرگ مظلومانه خواهرم که نگرش هاي مردسالارانه حاکم بر محيط اسلامي مان را
سبب کار آن مي دانم، تلخ ترين حادثه عمرم محسوب مي گردد. در غربتي که هيجانات و آمال
روزانه و هر ساعت آن را هيچ کلامي ياراي بيان نمي باشد به ديدارم شتافت. پيکر نحيف و
ضعيف او پس از يک سال واندي از آخرين ديدارش به حيرتم انداخت. اما ندانستم و نفهميدم که
او براي "وداع" آمده است.
چند روزي را مهمانم بود و شتابي عجيب براي بازگشت به شهرمان تبريز را داشت. شتابي که
شايد خود نيز علت آن را نمي دانست. و درست يک ماه پس از بازگشتش خبر "عزيمتش" را
شنيدم که دردي جانکاه را نيز در وجودم رويانيد. او را کسي نتوانست و کسي نخواست که
درکش کند، او تنها بود و رويارويش دنيايي که او را حتي "هيچش" نيز نمي انگاشت.
تنها يک بار در دادگاهش بودم. از پله هاي دادگاه که بالا مي رفتيم. "مرد" زندگي اش را ديدم که
با وکيلش "آمرانه" قدم بر مي داشت همچون فاتحي که خود را پيروز جنگي نابرابر مي
دانست. و در همان "عدالتگاه" اسلامي از او کسي حتي سوالي نيز نپرسيد. به او حتي لحظه اي
براي سخن راندن را ندادند. گفتند و شنيدند و حکم را خواندند. همين وبس. "زن" بودن به تنهائي
گناهي است نابخشودني!!!
و او تا آخرين لحظه زندگي اش باور نکرد به آنروزي که در بازگشت به خانه اش با قفل
تعويض شده درب روبرو مي گردد. باور نکرد به آن روزي که "مرد" محبوبش "هواي تازه اي"
را هوس کرده بود. و او هيچوقت باور نکرد به آن روزي که حتي "خواهرش" بيمار بودنش را
نيز ساختگي دانست. به تنهائي در "جنگلي" که "اسلامي" بودنش شهره آفاق مي باشد، بدنبال
"عدالت"، عدالتي که سالهاست زير "شمشير عدالت" گم گشته است چرخيد و چرخيد. و در
نهايت "رفتن" را به جاي "ماندن" ترجيح داد...
و اکنون که در هر شب تاريک و دراز اين "غربت" کشنده او را به ياد مي آورم. همراه با قطره
هاي اشکي که از چشمانم سرازير مي شود "پتکي" نيز بر سرم فرود مي آيد. اوهمه چيز را با
تمام معنايش درک مي کرد و تنها يک چيز را فراموش کرده بود. "ايمان داشتن" به "خود" را...
پرده دوم – آنان به صحنه آمده اند...
"شهناز غلامي". هم نام "خواهرم" وهم بند جانيان. اسطوره اي ديگر. او را ديگر همه مي
شناسندش. به "چشمانش" که خيره مي شوي اوج "نفرت" از "نابرابري ها" را در مي يابي.
حکايت "زندگي اش" را که خوب مي خواني، "فرياد" زن آذربايجان را با تمام وجودت "احساس"
مي کني و به ياد "دخترکش" که مي افتي "بغض" در گلويت مي ماند و ديگر نه مي تواني
"بگريي" و نه مي تواني "فرياد " برآوري.
همراه با "تولدش"، "دردي" جانکاه را نيز با خود به همراه آورده است. درد بزرگ "زن بودن"
در به اصطلاح کشوري که "شاهکار" بزرگ ادبي اش تحقير "جنسيت" او مي باشد. اما "او" به
"خود" ايمان داشته و دارد. و ايمان او عظمتي بي پايان را به او اعطا نموده است. او را نه مي
توانند خاموشش کنند و نه مي توانند فراموشش کنند. ذره اي از "جسارت" او را در مرداني
که به جرم "زن" بودن "جنس" او را به سخره مي گيرند، نمي يابي. حتي تصور "جسارت"
او در ذهن "کوچک" مردان بسياري لرزه بر اندامشان مي اندازد. اما "او" ديگر "حقيقتي" است
که وجود دارد. و "او" ديگر "فصلي" است زرين از تاريخ "بزرگ" آذربايجان...
"رزا" نيروي "خودباوري" زنانمان را به رخمان مي کشد. و با "شجاعت" مخصوص خود
"برابري" مطلق "زن" و "مرد" را برهنه و آشکار به خاطرمان مي آورد. "او" يک "زن" است!
زني که افتخار "زن" بودن را آرام – آرام "جايگزين" ذهنيت هاي "آلوده" مي سازد. و آناني که
"تابعيت" زنان به مردان را امري "الهي" و "ازلي" محسوب مي کردند اينک انگشت به دهان
"حيران" مانده و در پي جواب سئوالهاي بيشماري که ذهنشان را مشغول کرده است به "چپ" و
"راست" مي چرخند و مي چرخند...
"شهناز" نقطه اتصال "جنبش زنان" به "جنبش ملي آذربايجان" محسوب مي گردد. او نيروي
پرتوان زنان را برخ مي کشد و با "مبارزه" و "مقاومت" خود "بابي" ديگر را در جنبش ملي
آذربايجان بازمي گشايد. اگر در فرداي "جنبش ملي آذربايجان" رهبراني از جنس " نيمي ديگر"
را ديديد ديگر تعجب نکنيد...
"روز" آزادي او را براحتي مي توان روز "رهائي" زن آذربايجان نام نهاد. کاش مي توانستيم در
روز آزادي اش او را در "شانه هاي مردانه مان" به خانه اش ببريم و با "لبخندهاي" برابرمان
فرداي "آزادي مان" را جشن بگيريم...
پرده سوم – حکايتي ديگر
در فضاي "بي اعتمادي" و "سکوني" که "خود رهبر خواندگانمان" آن را بوجود آورده بودند،
حکايتي ديگر، از جائي ديگر بايد که آغاز مي گشت. آنجا که جنگ "مردانه" قدرت بر سر
تصاحب "مسند " در جريان بود و به جاي يک "تشکل" چند "تشکل" همنام ايجاد مي گرديد و
"سکان" آنها به مجموعه "هم صدران" "شوراهاي دائم" و "رهبران افتخاري" سپرده مي شد،
بايد که نوع ديگري از "حرکت" آغاز مي گرديد. چرا که رود خروشان "جنبش" در جريان
بوده و خواهد بود و "موانع" پيش روي در مقابل جنبش تاب مقاومت نخواهند داشت.
و صداقت "گفتار" و "کردار" پيش شرط و پيش زمينه چنين حکايت و حرکتي بايد که مي بود. و
"فاخته" "حکايتي" ديگر از "جنسي ديگر" بود و مي باشد. او خود را "فراموش" نموده با تمام
وجودش "دردهاي مشترک" و "زخمهاي" بيشمارمان را مي شناسد و مي شناساند و همگام با آن
"زبان" دنيائي را که درآنيم بخوبي مي داند. او همچون "شمعي فروزان" مي سوزد و در
دنياي تاريک مان "آتش مقدس مان" را به نيکي پاس مي دارد. او "آينده" خود را با آينده "جنبش
مان" پيوند داده بدون کوچکترين چشم داشتي و بدون کوچکترين ادعائي...
و اکنون دنيا "او" و "ما" را می شناسد. و درد ما را آرام – آرام می
خواهد که بشناسد. اکنون در پيمودن راه "بي بازگشت مان" ديگر همه
جای را می شناسيم و مصمم تر از هميشه در حال "پيمودن" آن راهيم...
آزادی شهناز غلامی فعال زن آذربایجانی پس از دو ماه زندانی
اویرنجی: شهناز غلامی فعال حقوق بشر و زن آذربایجانی پس از تحمل بیش از دو ماه بازداشتی
به قید وثیقه 200 میلیون ریالی از زندان تبریز آزاد شد. شهناز غلامی بعد از چندین روز
بازداشتی در سلول انفرادی اداره اطلاعات تبریز به بند معتادین زندان تبریز منتقل شده بود.
شهناز غلامی در طول بازداشتی، مورد شکنجه های روحی قرار گرفته بود. همچنین نامبرده در
اثر اعتصاب غذا بی هوش شده و وضعیت جسمانی اش ضعیف گردیده بود. مسئولین زندان از
مداوای خانم شهناز غلامی خودداری نموده بودند.
شهنازغلامی روزنامهنگار و مدیر وبلاگ آذرزن است که قبلا” در تاریخ ٣ مهر ماه سالجاری از
سوی شعبه یک دادگاه انقلاب تبریز به شش ماه زندان برای “تبلیغ علیه نظام” محکوم شده بود.
وی در انتظار برگزاری دادگاه تجدید نظرمی باشد و با سپردن وثیقه آزاد شده بود. این روزنامه
نگار قبلا نیز از سال ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۳ به مدت پنج سال زندانی سیاسی بود و در مرداد ۸۶ نیز
یک ماه در بازداشت به سر برد. |