
اي آنـكه از جمـالت رشـك بتـان رسـيده وز روي همچو ماهت،مَه را زيان رسـيده
چنديست كه جز رخ تو،نقشي به سر نيايد بيـماري دو چشمت ما را گــمان رسيــده
بــا آن نـــگـاه تـــيـزت آرام دل ربــــودي سـوزي از آن نگـاهـت بر دل عَيان رسيده
ما را به آب چشمي مهمان مكن خدا را كز اين جهان و هستي ما را فَغان رسيده
ما از جفاـي خوبان بَس ماجرا شنيديم ليكن جــفاي بـر ما از هِـجر جان رســيده
اي جان بيا كـنارم،دوري ما تو مَپْـسَند كـز دوري تو از مرگ،ما را نشان رسيده
(حامي)خودت مرنجان،با اين غم فِراقش كـايّــام غــم سـر آيــد،ايـنم ز آن رسيده
شاعر:وجداني (حامي)

|