تبليغاتX
فرهنگي ، اجتماعي ، سیاسی

firildakh

طه

firildakh

http://firildakh.blogfa.com

فرهنگي ، اجتماعي ، سیاسی

فرهنگي ، اجتماعي ، سیاسی

فرهنگي ، اجتماعي ، سیاسی

"فیریلداخ" وبلاگی شخصی یست و به هیچ حزب و گروه داخلی یا خارجی تعلق ندارد!! خدایا! چگونه زیستن را به من بیاموز ،چگونه مردن را خود خواهم دانست.(دکتر شریعتی)

فرهنگي ، اجتماعي ، سیاسی

 
کاربر مهمان، خوش آمديد!   امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب
هفته چهارم آذر 1388
هفته سوم آذر 1388
هفته دوم آذر 1388
هفته اوّل آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام "فيريلداخ " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید.
اروميه پايتخت واليبال ايران
صداي معلم تشكل آرمان دانشجو سايت آموزشي واليبال تبريز (فريد صلواتي(روزنامه نگار شنگولان دانش ياداشتهاي مشركانه سرزمين مظلوم من شمالغرب روز نوشتهاي يك دانشجو سلام هم وطن جامعه در انتظار موعود مازار نيوز فيلترشكن آزاد تبريز زهره وفايي ابلهی که همه چیز میدانست وبلاگ دوستداران اكبر اعلمي اخرین جنگ ایرانیان پژواك تبريز آذر نيوز اعلمی رئیس جمهور ایران آزاد و دمکراتیک تيموكرات مشق عشق ايمان زرتشتدانشجويان برتر دانشكده صدا و سيما
آرشیو تماس با ما


masood

شهید عشق

به خاک من گذری کن چو گل گریبان چاک که من چو لاله به داغ تو

 خفته ام در خاک

چو لاله در چمن آمد به پرچمی خونین شهید عشق چرا خود کفن نسازد

چاک؟

سری به خاک فرو برده ام به داغ جگر بدان امید که آلاله بردمم از

 خاک

اگر به دامن چاک آمدم در این گیتی هزار شکر که رفتم چو گل به دامن

 خاک

به تربتم چو گذشتی به طیب نفس ای گل لبی به فاتحه بگشا که طیب الله

 فاک

تو ای که فاتحه بر خاک اولیا خواندی موالیای تو خواند فرشته بر افلاک

جهان چه فتنه که از روی خوش نشان دادن به خیل پاکدلان بخل ورزد

و امساک

چو خط به خون شبابت  نوشت چین به جبین چو پیری ات به سر آرند

حاکمی سفاک

خزان به سخره کند گاه گوشواره مویز به گوش پیرزن گوژپشت طارم

تاک

بگیر چنگی و راهم بزن به ماهوری که ساز من همه راه عراق میزد و

 راک

به ساقیان طرب گو که خواجه فرماید: "اگر شراب خوری ، جرعه ای

 فشان بر خاک

به خاک این دل مسکین علم کن آن دم و دود که خفته خرد و خمیر از

 خمار آن تریاک

ز تخت و تاج فریدون چه حکمتی به از این که کاوه ، داد دل خود ستاند

 از ضحاک

ببوس دفتر عشقی که دلنشین یابی که آن دل از پی بوسیدن تو بود هلاک

تو شهریار ، به راحت برو به خواب ابد که پاکباخته از رهزنان ندارد

 باک

 " استاد شهریار"                                                                                           

 این پست را تقدیم بزرگترین عشق زندگانی خویش (masood)میکنم با بهترين آرزوها براي آن نازنين. 

طه سه شنبه بیست و یکم آبان 1387  نظر بدهید!

هنر عدالت

 هنر عدالت در آن نیست که همه ی بیگناهان

مجازات شوند ، بلکه در آن است که هیچ بیگناهی

مجازات نشود.

طه سه شنبه بیست و یکم آبان 1387  نظر بدهید!

استاد اکبر مدرس اول

اوستاد اکبر مدرس اول «شیوای تبریزی» یازیچی و

 آراشدیرماچی دونیاسینی ده ییشدی

 

 

اویرنجی نیوز:  اوستاد اکبر مدرس اول «شیوای تبریزی» یازیچی و

آراشدیرماچی دونن یکشنبه 19/8/1387  تبریز شهرینده ۸۸ یاشیندا

فانی دونیادان گؤز یوموب و ابدیته قووشدو. اوستاد مدرس وادی رحمت

مزارلیغیندا، هونرمندلر بؤلومونده توپرراغا تاپشیریلدی.

 

اوستاد شیوا نین بیر نئچه اثرلری نین آدی: 1-خیام شناسی . بحثی در

مورد حکیم عمر خیام نیشابوری و آثارش ۲- ترجمه رباعیات خیام و

رباعیات منسوب به وی به زبان ترکی ۳- ترجمه دو بیتی های بابا

طاهر عریان به ترکی ۴-ترجمه دیوان حافظ به شکل نفیس به ترکی ۵-

 ترجمه قسمتی از غزلیات حضرت امام خمینی بنیانگذار جمهوری

اسلامی ایران ۶- ترجمه تخت جمشید شاهکار استاد شهریار به تركي ۷

- ترجمه سهندیه استاد شهریار به لهجه فارسی ۸- گوشه ای از تاریخ

خونین اورمیه و فتنه ی شیخ عبید الله شمزینی ۹- انتشار دو دوره

روزنامه آذربایجان آینده ۱۰ – ترجمه و تفسیر منظوم آیت الکرسی به

ترکی ۱۱- ترجمه سی لحن حکیم نظامی گنجوی به ترکی ۱۲-

ویراستاری کتاب آدی – بودی که توسط مهندس ناجی به ترکی تالیف

گردیده ۱۳- اوراقی از خاطرات (چاپ نشده) ۱۴- تاریخ کامل انسان

( چاپ نشده) ۱۵ – یادداشتهای متفرقه ۱۶- مناظره با سید احمد

کسروی ( چاپ نشده ) ۱۷- دیوان اشعار فارسی (چاپ نشده ) ۱۸-

 دیوان اشعار ترکی ( چاپ نشده) ۱۹- رمان جیره بندی( چاپ نشده )

 20-ترجمه اشعار از شاعران فارسی گوی مانند خاقانی شیروانی؛

پروین اعتصامی؛صائب تبریزی؛حمیدی شیرازی و … به ترکی ( چاپ

 نشده ) ۲۱- تحقیق در باره ی ایبریها و ادیان سامی ۲۲- خلقت بشر

۲۳- تکوین منظومه شمسی و زمین ۲۴- فاطمه صغری و معجزه در

 ضریح ۲۵- بخت آزمائی ۲۶- قارا گونلر، ظولوم ایللر ( حاوی اشعار

 ساتیریک به زبان ترکی) بو گون ساعات 3 دن 5 –ه تبریزین ولیعصر

 محله سینده همافر خیاوانیندا جواد الائمه مچیدینده اوستاد شیوا اوچون

 یاس تورنی کئچیریله جک.

منبع=www.oyrenci.com

طه سه شنبه بیست و یکم آبان 1387  نظر بدهید!

تو بمان

تو بمان

                       

همـه ترک من تنها بنمودند نگارا تو بمان  !

صحبت از هجر مگردان و خدا را تو بمان  !

 

بی تو این دل نکــند تاب و تحمل به خزان

بهــر این غنـچه ی نشکـفته بهارا  تو بمان !

 

بی تو جانم به لب آمد زدم پیک فراق  

ای طبیب دل بیمار  دوا را تو بمان  !

 

بی وفایی نه خوش است با من بر زاده به مهر

حکم رانی بنما ملک وفا را تو بمان !

 

جور ارباب جفا را نتوان  سهل کَشید

تا کُنی دل مگر از سنگ زخارا تو بمان  !

 

به عداوت مَفروش از سَر کِبر کشور جان

مالک ِ مُلک سلیمان؛ به مُدارا تو بمان  !

 

زمُحبّت؛ به دل خلق « رضا » را در جوی

گفتمت من به تو این سـِرِّ بَقــا را  تو بمان  !

 رضا دولتخواه

طه دوشنبه بیستم آبان 1387  نظر بدهید!

یار آغلادی

یار آغلادی

یارین بویون قوجاخلادیم یار آغلادی من آغلادیم

ییغیشدی قونشولار بوتون جار آغلادی من آغلادیم

 

طاریمدانار آغاشلاری منی گوروب دانشدیلار

بویومو زیتون اوخشادی نار آغلادی من آغلادیم

 

ائلیکه اسدی بیر خزان تالاندی گوللریم منیم

خبر چاتینجا بولبوله خار آغلادی من آغلادیم

 

اوره ک سوزون دیدیم تارا سیملر اولدی پارا پارا

یاواش یاواش سیزیللادی تار آغلادی من آغلادیم

 

دئیدیم کی حق منیمکیدی باشیمی چکدیلر دارا

طناب کسنده بوینومو دارآغلادی من آغلادیم

 

جعفریم بویوم بالا غم سینمده قا لاقالا

یار جانیمی آلا آلا یار آغلادی من آغلادیم

استاد  هوشنگ جعفری

طه دوشنبه بیستم آبان 1387  نظر بدهید!

تفکیک دانشجویان دختر و پسر

آیت الله سبحانی: تفکیک دانشجویان دختر و پسر لازم است!

 

آیت الله جعفر سبحانی، از روحانیون بلند پایه جمهوری اسلامی در

دیدار با عبدالله جاسبی رییس دانشگاه آزاد از طرح تفکیک دانشجویان

دختر و پسر دفاع کرده و گفته است: " تفکیک کلاس های درسی

دختران و پسران اگر چه پر هزینه باشد ولی باید اجرایی شود که این

امر در اتقای تقوای دانشجویان موثر خواهد بود."

 

آقای سبحانی همچنین از طرح بومی‌سازی پذیرش دانشجو در دانشگاه

 دفاع کرده و گفته است:‌ "اجرای طرح بومی ‌سازی دانشجو، باعث

حفظ عفاف و حجاب می‌شود و این مسئله باید به صورت دستور العمل و

 بخشنامه درآمده و دانشگاهها موظف به پذیرش دانشجویان ساکن در آن

 محل شوند."

 

به گفته این استاد حوزه علمیه قم، دانشجویانی که برای تحصیل وارد

شهرهای دیگر می شوند نمی توانند فرهنگ خود را با شهر محل

تحصیل خود تطبیق دهند. برای همین بومی کردن دانشگاهها برای حفظ

تقوای دانشجویان موثر خواهد بود. طرح گزینش دانشجویان بومی که

 امسال بر اساس مصوبه ای شورای عالی انقلاب فرهنگی اجرا شد،

 اعتراض های گسترده ای در پی داشت. بر اساس این مصوبه 65

 درصد حجم پذیرش دانشجو در دانشگاهها به صورت بومی انجام می

 شود.

 

از نظر معترضان، وزارت علوم با اجرای طرح بومی گزینی باعث

شده، داوطلبان شهرستانی با وجود دارا بودن رتبه های پایین نتوانند در

دانشگاههای معتبر قبول شوند. در پی اعتراض شرکت کنندگان کنکور به روش "بومی گزینی"، سازمان سنجش ظرفیت تعدادی از

دانشگاههای تهران را افزایش داد و مجلس نیز ده درصد به ظرفیت

دانشگاههای معتبر اضافه کرد. این طرح به دلیل داشتن بار مالی به

 تائید شورای نگهبان نرسیده و قرار است مجلس مجددا آن را بررسی

کند.

 

از نظر مجلس اجرای طرح "بومی ‌گزینی" دسترسی دانشجویان نخبه به

 دانشگاه‌های برتر را کاهش داده و برای همین باید تغییراتی در این

طرح صورت بگیرد تا معایب آن به حداقل برسد. آقای سبحانی همچنین

 بالا بودن میزان طلاق در ایران را معلول آشنایی زن و مرد در

دانشگاه دانسته و گفته است:‌ "اگر ازدواج ‌های امروز منجر به طلاق

می‌ شود به دلیل آشنایی زن و مرد در خیابان یا دانشگاه است در حالی

که ازدواج به طریق سنتی و قدیمی استحکام بیشتری دارد." این استاد

حوزه علمیه قم به رئیس دانشگاه آزاد توصیه کرده در اداره دانشگاهها

موازین اسلام را مد نظر قرار گیرد.

بی بی سی

 دوستان این مطلب اگر چه موضوعی قابل تعمل است اما هدف بنده از آوردن آن در

 این وبلاگ فراهم آوردن محیطی شاد و همراه با طنز برای خوانندگان عزیز است.

طه دوشنبه بیستم آبان 1387  نظر بدهید!

به یاد شهید مهندس امانی

 

باز ستاره ای دیگر... – آراز چرندابی

مهندس اماني



چندی است انگشتانم توان لغزیدن بر روی کیبورد را ندارد اصلا دستم

به نوشتن نمی رود از فضای بی اعتمادی و تیره و تار حرکت ملی در

 داخل و خارج بیزار شده ام گفتن دردها و چاره جستن برای آنها جیغ و

 فغان بعضی ها را به همراه دارد ولی مگر می توان آذربایجان را

 دوست داشت دل به حرکتی مقدس بست و دردها و مشکلات را دید و

 دم بر نیاورد و بی تفاوت از کنار مسائل گذشت؟  سید حیدر بیات می

گوید چندی است می نویسم ولی منتشر نمی کنم اما ذهن من قاتل تیترها

و کلمات شده است هر روز چند تیتر و صدها واژه در ذهنم به قتل می

رسند و آنها را برای همیشه فراموش می کنم خودم هم تلاش می کنم که

 آنها را فراموش کنم  برای مدتی دوست داشتم خاموشی و فراموشی را

 انتخاب کنم اما شنیدن خبر وداع زود هنگام مهندس امانی باز مرا بی

 اختیار به سوی کامپیوتر  و کیبورد کشاند و با شنیدن این خبر تلخ،

  تمامی لحضاتی که او را از نزدیک دیده بودم مثل یک فیلم سینمائی

چند روزی است که در جلو چشمانم است و هر لحظه پر رنگتر می

شود لحظه هاو ساعاتی که او را دیده بودم و با او هم صحبت شده بودم،

 یاد آوری این لحظات اشک بر چشمانم می نشاند و در خلوت خویش

اشک از چشمانم سرازیر می شود، با خود می گویم سرمایه های ملی ما

 چه آسان از دستمان می رود این شخصیتهای ملی سرمایه های ملی ما

 هستند  سالها پیش این را آقای باریش مرندلی از فعالان ملی نوشته بود

 که شخصیتهای ملی، سرمایه های ملی ما هستند و در آنجا هم  نام

مهندس امانی را هم ذکر کرده بود ولی چه سود سرمایه های ملی ما

خیلی زود از دست می روند عباس لسانی و دیگر مبارزان راه آزادی

هم مصداق چنین مفهومی هستند و باید بیشتر تلاش کنیم این سرمایه ها

را به نحو احسن نگه داری کنیم، مهندس امانی رفت من در خاطراتم

دنبال رد پای او می گردم این خاطرات هر لحظه زنده می شوند جان

می گیرند و ذهنم را به خود مشغول می کنند در زیر به چند دیداری که

با او داشته ام اشاره می شود.

 

اولین دیدار  در مراسم ستارخان به وقوع پیوست آن زمانی بود که

 مهندس امانی تازه از محبس و زندان آزاد شده بود هنوز ریش زندان

را با خود داشت از در باغ طوطی که وارد شدم یکهو ایشان را دیدم که

 بر سر مزار ستارخان کبیر با چند نفر از همراهان ایستاده  است و

صحبت می کند با دوستان به سوی او رفتیم سلام کردیم و روبوسی و ما

 را با آنکه نمی شناخت خیلی صمیمانه تحویل گرفت گفتم مهندس از

پشت بامها نیروهای امنیتی دارند فیلم برداری می کنند گفت ما به این

کارها عادت کرده ایم و مراسم شروع شد و ایشان هم سخنرانی غرائی

کردند و بعد همه آرام آرام متفرق شدیم.

 

بار دیگر در هفته آذربایجان در فرهنگسرای بهمن هم صحبت شدیم

باچند نفر از فعالین ملی، ایشان در قسمت راست سن نشسته بود و ما هم

 در ردیف جلو آنها نشسته بودیم در میان برنامه که بلند شدیم برای

 تنفس، با ایشان سلام و احوال پرسی کردیم و من خود را معرفی کردم 

 و اسم مستعار خود را که در اینترنت استفاده می کردم گفتم و خیلی

 خوشحال شد گفت پس فلانی شمائی؟ گفتم خودمم گفت من شما را از

بچه ها می پرسیدم گفت انشاءالله بعد از این بیشتر با هم صحبت خواهیم

کرد و خداحافظی کردیم و آمدیم.

 

دغدغه های فردای حرکت ملی و آذربایجان

 

سومین بار زمانی بود که مهندس صرافی برای مجلس هفتم شورای

 اسلامی در سال 82 از تبریز کاندید شده بود و ثبت نام کرده بود و در

 آن زمان کاندید شدن ایشان هم سر و صدائی به پا کرده بود خیلی از

 سایتها این خبر را منتشر کرده بودند و در آن زمان مهندس صرافی

برای اینکه ثبت نام خود را برای مجلس بیشتر رسانه ای کند یک

کنفرانس خبری در تبریز ترتیب داده بود و به همراه مهندس امانی،

 حسن ارک و خودش در این کنفراس مطبوعاتی شرکت کرده بود که

ماموران امنیتی اجازه نداده بودند و چند روز بعد از این حادثه

دانشجویان دانشگاه تربیت معلم تهران هم یک جلسه پرسش و پاسخ با

حضور نمایندگان آذربایجان ترتیب داده بودند که مهندس امانی و مهندس

 صرافی هم به این جلسه از تبریز آمده بودند در این جلسه پرسش و

پاسخ فقط آقای یکانلی نماینده اورمیه شرکت کرده بود و ایشان به همراه

مهندس صرافی به بالای سن رفتند و دانشجویان سئوالات خویش را

پرسیدند یکی از سئوالها درباره ضرورت فدرالیسم در ایران بود و

مهندس صرافی جواب علمی و منطقی به توضیحات آقای یکانلی درباره

 فدرالیسم داد آقای یکانلی می گفت فدرالیسم همسان با فئودالیسم است و

 مهندس صرافی با منطق تمام توضیح داد که فئودالیسم یک سیستم

اقتصادی ارباب رعیتی است اما فدرالیسم یک سیستم اداری، سیاسی

مدرن است و همه برای ایشان دست زدند  بعد از اینها مهندس امانی

 پشت میکروفون قرار گرفت  و تمامی سیاستها فرهنگی و اقتصادی

حاکمیت در آذربایجان  را به زیر سئوال برد و در آخر بیتی را خواند 

 که همه تشویق کردیم "ائل اوزو یاخشینی پیسدن سئچه جک    ائلینه

باغلی اولان یوکسه له جک" بعد از تمام شدن مراسم در حیاط دانشگاه

 تربیت معلم تهران فعالین ملی با همدیگر گرم صحبت شدند ما هم برای

 احوال پرسی پیش ایشان رفتیم و دقایقی با هم صحبت کردیم من گفتم

مهندس کنفرانس مطبوعاتی در تبریز چگونه بود؟ خندید و گفت ماموران

 امنیتی از ترس اجازه ندادند بر گزار شود همچنین پرسیدم  مهندس چرا

 افکار و ایده های خود را مکتوب نمی کنی یا چرا خاطرات زندان را

نمی نویسی ؟ با جدیت گفت چرا این کار را خواهم کرد و یک مطلب

کوچکی هم آماده کرده ام و منتشر خواهم کرد اسمش را هم گفت"حرکت

 ملی آذربایجان دیروز، امروز، فردا" و این مطلب بعدها در سایتهای

اینترنتی منتشر شد تیتر این مطلب گویای دغدغه های فکری ایشان بود

 و امروزه هم،  امروز و فردای حرکت ملی دغدغه همه فعالین ملی شده

 است.

 

در حسرت آزادی قاراباغ

 

سالگرد فاجعه خوجالی در سال 83 در جلو سفارت ارمنستان باز جائی

 بود که شجاعت ایشان را در یادها ثبت و ضبط کرد ایشان به همراه

اکبر آزاد در جلو  همه فعالین حرکت می کردند و سخنرانی ایشان در

آن مراسم هیچ وقت از یادها نخواهد رفت و جمله ای هم که گفت برای

همیشه در ذهنم ماندگار شده است "اگر ارامنه از قاراباغ خارج نشوند

 اخراجشان خواهیم کرد و پوتینهایشان بر جای خواهد ماند" او با

حسرت آزادی قاراباغ  از میان ما رفت.

 

نگاههای پر معنی

 

تابستان سال 86 روستای "بیلاوار" مراسم عروسی ابراهیم جعفرزاده

(حالا محبوس در زندان خوی) آخرین محلی بود که من ایشان را از

 نزدیک دیدم در ردیف جلو نشسته بود با یک کت و شلوار سرمه ای

 رنگ  و پسر کوچکش آراز هم در کنارش بود وسط برنامه رفتم پیش

ایشان سلام علیک کردیم کمی غمگین به نظر می رسید آن انرژی

سالهای گذشته را نداشت نگاههای ممتدی داشت در آخر برنامه که موقع

رقس داماد بود یک دو هزار تومنی به داماد داد و باز سرجای خود

نشست همه فعالین ملی بر دور داماد حلقه زده بودند و می رقصیدند

ایشان فقط نگاه می کرد نگاههای پرمعنی ایشان پر رمز و راز بود شاید

 خود می دانست که بسیاری از این فعالین را بعدا نخواهد دید سیر نگاه

 می کرد از نگاه کردن به رقس و شادی فعالین ملی بر دور داماد و

رقص داماد خسته نمی شد. شاید خود می دانست...

 

در آغوش آنا وطن( معشوق)

 

عاشقی که سالها در حسرت معشوق سوخته بود چهارم آبان در آغوش

معشوق آرام گرفت آنا وطن مهندس امانی رابه خاک خویش پذیرفت و

او با زخمهایش و با تمام دردها و رنجهایش پیش آنا وطن رفت، رفت و

 ما را با دغدغه های فردای آذربایجان و حرکت ملی تنها گذاشت و

آذربایجان یکی از فدائیان و فعالین ملی یکی از حامیان خود را از دست

 دادند و باز ستاره ای دیگر از آسمان حرکت ملی آذربایجان فرو غلتید

 و در آغوش آنا وطن به خواب ابدی رفت. روحش شاد

 

 منبع=www.oyrenci.com

طه دوشنبه بیستم آبان 1387  نظر بدهید!

بیانیه

بیانیه دانشجویان تورک دانشگاه صنعتی امیرکبیر در خصوص اعتصاب

  غذای مهندس صرافی ژورنالیست آذربایجانی در بند

 

   نزديك به پنجاه روز است كه از دستگيري فعالين مدني مراسم

افطاري مي گذرد . در اين مراسم - 20 شهريور -  19 نفر از

سرشناس ترين فعالين هويت طلب آذربايجاني دستگير شدند؛ در پي

 اعتراضات گسترده از سوي مدافعين حقوق بشر در سراسر دنيا نسبت

به ادامه ي بازداشت بدون دليل اين زندانيان ، 15 نفر از آنان آزاد شدند

 ولي هنوز مهندس صرافي ، مهدي نعيمي ، مهندس راشدي و سعيد

 موغانلي در زندان اوين به سر مي برند.

 

  اين در حالي است كه طبق اظهارات يكي از زندانيان آزاد شده ،

 مهندس عليرضا صرافي از 4 آبان در اعتراض به نقض حقوق

زندانيان  دست به  اعتصاب غذا زده و تا به امروز - پنج شنبه ، 9

آبان - پنج روز است كه در اعتصاب غذا بوده و خبري از وضعيت

ايشان در دسترس نيست.

 

  جاي بسي تاسف است كه يك زنداني كه تنها گناه او فعاليت هاي مدني

 و هويت طلبانه است چاره اي جز اعتصاب غذا ندارد. زنداني شدن و

 اعتصاب غذاي شخصي همچون مهندس صرافي - نويسنده ،

ژورناليست و مدير مسئول نشريه ي ديلماج و ... - ننگي ديگر براي

حاكميت شوونيسم گرا است.

واضح است اقدامات غیر دموکراتیک و ضد حقوق بشر حاکمیت محکوم

 بوده و هزینه های سنگینی براي آن خواهد داشت.

 

  ما دانشجویان تورک دانشگاه صنعتی امیر کبیر نیز تمامی اقدامات

حاکمیت در قبال فعالیت های مدنی و هویت طلبانه را محکوم کرده و

ضمن اعترض به دستگیری های اخیر و نقض حقوق انسانی در مورد

این زندانیان ، خواستار آزادی هر چه سریع تر زندانیان در بند

آذربایجانی ، علی الخصوص مهندس صرافی هستیم.

 

قايناق :   Əmirkəbir Türk Öyrencılərın Weblogı



طه دوشنبه بیستم آبان 1387  نظر بدهید!

خدای من

خدای من!

تو را صدا میکنم در حالیکه نمی دانم هستی یا نه! اما ترجیح میدهم

باشی!باشی و بشنوی آن چه

 درون من میگذرد و یاریم کنی چون به شدت به آن نیاز دارم.

خدایا در این زمانه ی های و هوی ها چگونه نفس بکشم؟!چگونه فریاد

 بزنم با بغضی در گلو؟!

مرمانی که نمی دانند و نمی دانند که نمی دانند و خود را برتر از

دیگران دانسته و سعی بر

 تحمیل عقاید

 خود دارند!

مردمانی که خود را به هیچ این دنیا دل خوش میکنند و ما همه داریم و

 هیچ نداریم!

گناه من چیست...؟

عشقی صادقانه یا صداقتی عاشقانه؟!

نه...!هیچ یک!گناه من این است که به دنیا آمده ام!به دنیا آمده ام تا

زجر بکشم.

من محکومم...محکوم به زیستن و تحمل هر چه از آن متنفرم...محکوم

به تحمل خودم!

بدور از هیا هوی زندگی عاشق شدم!!!به امید راه نجاتی...

نمی دانم شاید عشق در افسانه ها باشد شاییییید!

اما نه...هیچ راه نجاتی برای من نیست...هیچ دلخوشی برای من

نیست...چون من

محکومم...!!

طه یکشنبه نوزدهم آبان 1387  نظر بدهید!

دیار ما

 

  ديريست در ديار ما


سلام جز تبسم دروغ نيست


و چشم ها


نگاه مهربان دوستي ز ياد برده اند


و كودكان


در هجوم تشنگي تباه مي شوند


خنجري برهنه


در ميان شانه هاي ما


غلاف مي شود


بايد اكنون برخاست


تن رها كرد ز پيرايه


ترس ها را و توهم ها را


بايد از خاطر برد


زندگي، ماندن با دلهره نيست


بوده ها را بگذار


چشم ها را بگشا


پلك ها را بتكان از تكرار


همچون آيينه و باغ


بايد از گل انباشت


خاطر غم زده را


پر پرواز گشود

 

طه یکشنبه نوزدهم آبان 1387  نظر بدهید!

صمد وور غون

      

بیر صمد وورغون شعری

بير جوجوق ايديم يئره گومديلار سني


حياتا قانادسيز آتديلار مني


باخ نئجه پوزولوب عمرين گلشني


حيات سن سيز منه زنداندير آنا!

قوينوندا بسله نر گوزل ديلكلر


لاييقدير سجده يه سنه ملكلر


نرده سن، گوزلريم هپ سني بكلر


باخ اولادين ناسيل گرياندير آنا!

سن بير گونش ايدين، دوغدوندا باتدين


يازيق اولاديني غملره آتدين


بير جواب وئر، هانكي مرادا چاتدين


تورپاقلاردا نئچه زماندير آنا!؟

بير آه چكسم سنسيز قوپمازمي طوفان؟


عزيزيم آنا جان، گوزوم آنا جان


يوموق گوزلريني آچ دابير اويان


ايندي زمان باشقا زماندير آنا!

ييخيليب پايينه اولمك ايسته رم


آناليق مهريني گورمك ايسته رم


سني گورمك ايچون اولمك ايسته رم


تسلليم آه ايله فغاندير آنا!

طه یکشنبه نوزدهم آبان 1387  نظر بدهید!

گوزلرین

      

Gözlerin

 

Gözlerin boşluğa dalıp gider

Sahipsiz bakışların benim olsun isterim

Sırlarım açıdan ağlar örer

Kendi kayboluşlarım sende dursun isterim

Ağladım senin için ilk defa

Elimde parçalanmış bir hayat var aslında

Hapsoldum söylediğim yalanlara

Çıkışlar hep kapanmış, ruhumda sokaklarda

Sırlarım açıdan ağlar örer

Kendi kayboluşlarım sende dursun isterim

Ağladım senin için ilk defa

Elimde parçalanmış bir hayat var aslında

Hapsoldum söylediğim yalanlara

...Çıkışlar hep kapanmış, ruhumda sokaklarda

طه یکشنبه نوزدهم آبان 1387  نظر بدهید!

نیایش های دکتر شریعتی

           

    نیایش های دکتر شریعتی

 

خدایا ! عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار

 خدایا ! به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن

 خدایا! رشد عقلی و عملی ، مرا از فضیلت ِ تعصب ، احساس و اشراق

 محروم نسازد

 خدایا ! مرا همواره آگاه و هوشیار دار ، تا پیش از شناخت ِ درست و

کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

خدایا ! جهل آمیخته با خود خواهی و حسد ، مرا رایگان ابزار قتاله ی

دشمن ، برای حمله به دوست نسازد.

 خدایا ! شهرت ،منی را که می خواهم باشم ، قربانی منی که میخواهند

 باشم  نکند

 خدایا !  در روح من اختلاف در انسانیت را با اختلاف در فکر و

اختلاف در رابطه با هم میامیز ، آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا از

هم را باز شناسم.

 خدایا !  مرا به خاطر حسد ، کینه و غرض ، عمله ی آماتور ظلمه

مگردان.

 خدایا ! خود خواهی را چنان در من بکش که خود خواهی دیگران را

احساس نکنم و از آن در رنج نباشم

 خدایا !  مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق

باشم

 خدایا ! به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسئولیت نلغزم و از

تقوای ستیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم

 خدایا !  مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان

 اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به

روحم عطا کن

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز.

 خدایا!  مگذار که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد….که دینم در پس

 وجهه ی دینیم دفن شود…که عوام زدگی مرا مقلد تقلید کنندگانم

سازد..که آنچه را حق می دانم بخاطر اینکه بد می دانند کتمان کنم

 خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست..صبر در نومیدی..رفتن بی

 همراه..جهاد بی سلاح..کار بی

 پاداش..فداکاری در سکوت..دین بی دنیا..خوبی بی نمود…دین بی

دنیا…عظمت بی نام…

خدمت بی نان..ایمان بی ریا…خوبی بی نمود…گستاخی بی خامی…

مناعت بی غرور..عشق بی

 هوس ..تنهایی در انبوه جمعیت…ودوست داشتن بی آنکه دوست

بداند…روزی کن

 

خدایا !آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز

تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد

وآنگاه از پس توده ی این خاکستر

لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی

شسته از هر غبار طلوع کند

خدایا! مرا از چهار زندان بزرگ انسان :«طبیعت»، «تاریخ»

،«جامعه » و«خویشتن» رها کن

 ، تا آنچنان که تو ای آفریدگار من ، مرا آفریدی ، خود آفرید گار خود

باشم، نه که چون حیوان

 خود را با محیط که محیط را با خود تطبیق دهم.

 خدایا !  به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه

 ای که برای زیستن گذشته

 است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.

 خدایا ! قناعت ، صبر و تحمل را از ملتم بازگیر و به من ارزانی دار.

 

خدایا ! این خردِ خورده بین ِ حسابگر ِ مصلحت پرست را که بر دو

شاهبال ِ هجرت از« هست

»و معراج  به « باشد» م ، بند های بسیار می زند ، رادرزیر گام های

 این کاروان شعله های بی

قرار شوق، که در من شتابان می گذرد ، نابود کن.

 

خدایا! مرا از نکبت دوستی ها و دشمنی های ارواح ِ حقیر ، در پناه

روح های پر شکوه و دل

های همه ی قرن ها از گیلگمش تا سارتر و از سید ارتا تا علی و از

لوپی تا عین القضاة و

مهراوه تا رزاس ، پاک گردان.

خدایا !  تو را همچون فرزند بزرگ حسین بن علی سپاس می گذارم که

 دشنان مرا از میان احمق

 ها بر گزینی ، که چند دشمن ابله نعمتی است که خداوند به بندگان

خاصش عطا می کند.

 خدایا !مرا هرگز مراد بیشعور ها و محبوب نمک های میوه مگردان.

 خدایا ! بر اراده، دانش ، عصیان ، بی نیازی ، حیرت ، لطافت روح ،

 شهامت و تنها ئی ام بیفزای.

 خدایا ! این کلام مقدسی را که به روسو الهام کرده ای هرگز از یاد من

 مبر که :«من دشمن تو و عقاید تو هستم، اما حاضرم جانم را برای

آزادی تو و عقاید تو فدا کنم».

 خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با

نداشتن و نخواستن روئین تن کن.

 خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که : عشق از زندگی کردن

بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از

عشق برتر.

 خدایا ! مرا از همه ی فضائلی که به کار مردم نیاید محروم ساز . و به

 جهالت ِ وحشی ِ معارفِ لطیفی مبتلا مکن که در جذبه ی احساس های

بلند و اوج معراج های ماوراء ، برق گرسنگی در عمق چشمی و خط

کبود تازیانه را به پشتی، نتوانم دید.

 خدایا ! به مذهبی ها بفهمان که آدم از خاک است

بگو که : یک پدیده ی مادی به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک

پدیده ی غیبی ، در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت . و

 مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد

 آمد.

 خدایا !  به من بگو تو خود چگونه می بینی ؟ چگونه قضاوت می کنی؟

آیا عشق ورزیدن به اسم ها تشیع است ؟

یا شناخت مسمی ها؟

و بالاتر از این – یا پیروی از رسم ها؟

 خدایا!  چگونه زیستن را تو به من بیاموز ، چگونه مردن را خود

 خواهم دانست.

خدایا مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده

 است ، وقاحتش از یاد رفته و بیماریی شده است از فرط عمومیتش ،

 هر که از آن سالم مانده بیمار می نماید، مصون دار تا: به رعایت

مصلحت ، حقیقت را ضبح شرعی نکنم.

 خدایا ! رحمتی کن تا ایمان ، نان و نام  برایم نیاورد ، قوتم بخش تا

نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا

را میگیرند و برای دین کار میکنند ، نه از آنان که پول دین را میگیرند

 و برای دنیا کار می کنند.

 

خدایا

مسئولیت شیعه بودن را که علی وار بودن ، علی وار زیستن ،

علی وار مردن ، علی وار پرستیدن، علی وار اندیشیدن،

علی وارسخن گفتن و علی وار سکوت کردن را

تا آنجا که در توان بنده ناتوان علی است هموار فرما.

 

طه یکشنبه نوزدهم آبان 1387  نظر بدهید!

تبریک عید

میلاد با سعادت امام رضا(ع) بر تمام عاشقان مبارک.

طه یکشنبه نوزدهم آبان 1387  نظر بدهید!

دكتر شريعتي

                                                               چرا هستم؟

دلیل «هستن » را از «آلبر کامو » می پرسند- بر خلاف دکارت که

 معتقد است « من اندیشم ، پس هستم » و بر خلاف « آندره ژید

 » که می گوید:

« من احساس می کنم پس من هستم» ، آلبر کامو می گوید: « من

اعتراض می کنم، پس من هستم » چون علیه جهان ، علیه طبیعت و

 علیه نظامی که انسان در آن قربانی است و علیه بودن ،

 اعتراض می کنم پس هستم. و چون از او – کامو – می پرسند:«

 تو که در جهان مسئولی را نمی شناسی و به خدا معتقد نیستی

، و برای خودت طرف مقابلی را قائل نیستی که اعتراضت را

 بشنود ، پس فریاد اعتراضت ، چه معنایی می تواند داشته

 باشد ؟وقتی معتقدی که گوشی برای شنیدن نیست، چه دلیلی هست برای اعتراض کردن و فریاد کشیدن؟ »

 

می گوید:

« اعتراض نمی کنم که مخاطبی بیابم یا مسئولی را بیدار کنم و

یا سرزنش کنم ، اعتراض می کنم چون نمی توانم اعتراض نکنم ،

 اعتراض می کنم که اگر نکنم ، نظامی را که بر انسان حاکم

 است ، و وضع موجود را پذیرفته ام و بدان تسلیم و با آن

همراه شده ام ، در حالی که می خواهم نفی کننده باشم، نه

تسلیم شونده و پذیرنده، و جز اعتراض کردن – حتی بی ثمر –

راه دیگری نمی شناسم.»

 

و من سخن «کامو» را در زندگی ام – بر اساس همان رسالت و

مسئولیت کوچک و حقیری که نسبت به آگاهی و شعور و اعتقاد

دارم ، حس می کنم – سر مشق قرار دادم .  و در تمام عمر هر

فریادی که زدم و هر کوششی که کردم و هر فعالیتی که همراه

 با هیجان و دلهره و شور و خطر و ضرر داشتم، بر همان اساس

 بود که تشریح کردم و با این دلیل بود که پذیرفتن و تسلیم

 شدن را نمیتوانستم . و همواره این اعتقاد را داشته ام که

 به هیچ امیدی فریفته نشدم و چراغ ها و برق های دروغین

 امیدم نبخشید و به موفقیت های شخصی امیدوار نگشتم. و با

 اعتقاد به این که در نهایت ، ظلمت و سکوت و تنهایی ، شکست

 و خفقان و خفه شدن است ، باز تا آنجایی که حلقومم اجازه

 داده است فریاد کشیده ام ، حرف زده ام ، کاری کرده ام ،

 که اگر این همه را نمی کردم ، پذیرفته بودم و تسلیم شده

 بودم . و این همه اندکی آرامش می بخشد که آرامش نیز سیاه و

 سپید دارد ، که سپدیش آرامش کسی است که خویش را موفق و

 برخوردار احساس می کند، و آرامش سیاه ، نامیدی مطلق است

 به خویش و موفقیت های شخصی . دلهره و اضطراب و هیجان و

 هراس از آن کسی است که ندارد ، اما امید ِ «داشتن » را

دارد ومنتظر موفقیت است ، در پایان راهی که رفته است، در

انتظار رسیدن به نتایجی است. اما آنکه راه بی برگشت و بی

 فرجام را گزیده است هر گز از هیچ عاملی شکست نمیخورد ، و

 هیچ عاملی نمیتواند او را بشکند.

                                                                                          درس ۶ اسلام شناسی

طه جمعه هفدهم آبان 1387  نظر بدهید!

هم فکری

دوستان عزيز اگر شما موافق باشيد و موافقت خود را در بخش نظر اعلام

 داريد سعي خواهم كرد از نوشته هاي صمد بهرنگي بيشتر استفاده كنم.

 

طه جمعه هفدهم آبان 1387  نظر بدهید!

صمد بهرنگي

 

صمد بهرنگی                             

                                    

 

بهرنگی در شهریور ۱۳۴۷ در رود ارس و در ساحل روستای

شام‌گوالیک غرق شد و جسدش را چند روز بعد در ۱۲ شهریور در

نزدیکی پاسگاه کلاله در چند کیلومتری محل غرق شدنش از آب گرفتند.

 جنازهٔ او در گورستان امامیهٔ تبریز دفن شده‌است.

 

تنها کسی که معلوم شده‌است در زمان مرگ یا نزدیک به آن زمان،

همراه بهرنگی بوده‌است شخصی به نام حمزه فراهتی است که بهرنگی

 همراه او به سفری که از آن باز نگشت رفته بود. اسد بهرنگی، که

گفته‌است فراهتی را دو ماه بعد در خانهٔ بهروز دولت‌آبادی دیده‌است، از

 قول او گفته‌است (باژن، ص ۱۱۴): «من این طرف بودم و صمد آن

طرف‌تر. یک دفعه دیدم کمک می‌خواهد. هر چه کردم نتوانستم کاری

بکنم.»

 

نظریات متعدد و مختلفی دربارهٔ مرگ بهرنگی وجود دارد. از روزهای

اول پس از مرگ او، در علل مرگ او هم در رسانه‌ها و هم به شکل

 شایعه بحث‌هایی وجود داشته‌است. یک نظریه این است که وی به دستورِ

 یا به دستِ عوامل دولت پادشاهی پهلوی کشته شده‌است. نظریه ي دیگر

 این است که وی به علت بلد نبودن شنا در ارس غرق شده‌است.

 

سیروس طاهباز دراین‌باره می‌نویسد (طاهباز، ص ۳۱): «بهرنگی […]

خواسته بود تنی به آب بزند و چون شنا بلد نبود، غرق شده بود. جلال

آل‌احمد مرگ بهرنگی را مشکوک تلقی کرد […] اما حرف بهروز

دولت‌آبادی برایم حجّت بود که مرگ او را طبیعی گفت و در اثر شنا

بلدنبودن.» اسد بهرنگی شنا بلد نبودن صمد را تأیید می‌کند (باژن، ص

۱۱۸) ولی دربارهٔ نظر طاهباز و دیگران می‌گوید (باژن، ص ۱۱۶)

«همه از دهان بهروز دولت‌آبادی حرف زده‌اند نه این که واقعاً تحقیقی

صورت گرفته باشد […] تا به حال برخوردی تحقیقی دربارهٔ مرگ صمد

 نشده‌است.»

 

طرف‌داران به قتل رسیدن صمد ادعا می‌کنند که در ماه شهریور رود

ارس کم‌آب است و در نتیجه احتمال غرق شدن سهوی وی را کم

می‌دانند. اسد بهرنگی کم‌آب بودن محل غرق شدن صمد را تأیید می‌کند و

 دراین‌باره می‌گوید (باژن، ص ۱۱۸) «البته بعضی جاها ممکن است پر

 آب شود. […] هیچ‌کس نمی‌آید در محلی که جریان آب تند است آب‌تنی یا

 شنا کند، چه برسد به صمد که شنا هم بلد نبود.» با این وجود تأکید

می‌کند (همان‌جا، ص ۱۱۶): «البته هیچ‌کس ادعا نمی‌کند که فراهتی

مأمور ساواک بود یا مأمور کشتن صمد.»

 

جزئیات متناقض دیگری نیز دربارهٔ مرگ بهرنگی روایت شده‌است. از

 جمله اسد بهرنگی گفته‌است (باژن، ص ۱۱۲): «جسد […] صورت و

بدنش سالم بود. […] دو سه تا جای زخم، طرف ران و ساقش بود، چیزی

 شبیه فرورفتگی. […] رئیس پاسگاه در صورت‌جلسه‌اش، به جای زخم‌ها

 اشاره کرد. بعدها البته توی پاسگاه دیگری، این صورت‌جلسه عوض

 شد». در همان جا (ص ۱۱۵)، اسد بهرنگی به همین تناقضات به شکل

 دیگری اشاره کرده‌است، از جمله این که گفته‌است فرج سرکوهی در

 جایی نوشته‌است که فراهتی گروهی را که به دنبال جسد صمد

می‌گشته‌اند (و به گفتهٔ اسد بهرنگی شامل اسد بهرنگی، کاظم سعادتی، و

 دو نفر از شوهرخواهرهای بهرنگی بوده‌است) همراهی می‌کرده‌است،

در حالی که چنین نبوده‌است.

 

جلال آل‌احمد شش ماه بعد از مرگ صمد در نامه‌ای به منصور اوجی

شاعر شیرازی می‌نویسد «…اما در باب صمد. درین تردیدی نیست که

 غرق شده. اما چون همه دلمان می‌خواست قصه بسازیم ساختیم…خب

 ساختيم ديگر. آن مقاله را من به همين قصد نوشتم که مثلاً تکنيک آن

 افسانه سازی را روشن کنم برای خودم. حيف که سرودستش شکسته

 ماند و هدايت کننده نبود به آن چه مرحوم نويسنده اش می خواست

بگويد…» نقل از کتاب خاطرات حمزه فلاحتی

برادر صمد بهرنگی (اسد بهرنگی) در این باره می گوید:همه مي دانند

كه ويژه نامه آرش چند ماهي پس از مرگ صمد بهرنگي منتشر شد و

 آن موقع هم دوستان نزديك صمد بر مرگ او مشكوك بودند. با اطلاعاتي

 كه از جريانات تابستان 47 داشتند كشته شدن صمد را وسيله عمله هاي

 رژيم كه شايد ساواك هم مستقيما در آن دست نداشته باشد دور از

انتظار نمي دانستند. (برادرم صمد بهرنگي ؛ -نشر بهرنگي -تبريز.

 ..صفحه )۲۳۱

 

اسد بهرنگی در قسمت دیگری از این کتاب می گوید: در زماني كه ما

در كنار ارس دنبال صمد مي گشتيم و صمد راداد مي زديم مامورين

ساواك به خانه صمد آمده و همه چيز را به هم ريخته بودند. ميز تحرير

 مخصوص او را شكسته بودند و نامه ها و يادداشت هايش را زير و رو

 كرده بودند. و اهل خانه را مورد باز جويي قرار داده بودند.و چند كتاب

 و يادداشت هم برداشته و برده بودند و خوشبختانه كتابخانه اصلی صمد

 را كه در ان طرف حياط بود نديده بودند.

 


در این زمینه مقالات و کتاب‌هایی نیز نوشته شده‌است، از جمله کتابی به

 قلم اشرف دهقانی و کتاب خاطرات حمزه فراهتی با عنوان از آن

سال‌ها و سال‌های دیگر و برادرم صمد بهرنگي نوشته اسد بهرنگی.

 

روايت مرگ


ازكتاب.. برادرم صمد بهرنگي…نوشته اسد بهرنگي ….صفحه 225
****************
قيزيل گول اولما يايدي……ساراليب سولما يايدي


بير آيريليق..بير اولوم…………هيچ بيري اولمايايدي

ترجمه:
كاشكي گل سرخ نمي بود….زرد و پژمرده نمي شد


مرگ وجدايي هر دو…..كاش هر گز نمي بود

 

….آن روز وقتي به وسيله تلفن دوستي مطلع شدم كه براي صمد در كنار

 ارس حادثه اي رخ داده به اولين كسي كه مراجعه كردم كاظم

(سعادتي )‌بود. با همراهي كاظم پيش دوستي كه تلفن زده بود رفتم. او

گفت من هم زياد نمي دانم. تا آنجا مي دانم كه براي صمد دركنار ارس

 اتفاقي افتاده است. برويد آنجا معلوم مي شود. گريه امانش نداد جرف

ديگري بزند. با كاظم به اتفاق يك آشناي من كه با فرمانده ژاندارمري

فاميل بود به ژاندارمري رفتيم. آن جا باخبر شديم كه بلي صمد تو ارس

 غرق شدهاست. تلفن گرامش را هم دريافت كرده اند. جالا چطوري غرق

 شده معلوم نبود. همان افسر ژاندارمري آشنا صلاح ديد براي اطلاع

دقيق تر به منطقه ارس برويم . همراهي كه صمد را برده بود آب شده

 بود و به زمين رفته بود. هر دري زديم او را پيدا نكرديم. ناچار صبح

زود با كاظم و دو شوهر خواهرم جيپ كرايه كرديم و عازم كنار ارس

شديم.

 

شب را تو ده خمارلو در كنار ارس گذرانديم. ميهمان مردم خوب آن

 منطقه شديم. تو ژاندارمري خمارلو سرهنگي را كه فرمانده ژاندارمري

كل سواحل ارس بود ملاقات كرديم. او گفت كه بلي چنين اتفاقي افتاده و

 گزارشي هم رسيده كه مغروق معلم بوده.

 

صبح زود حركت كرديم. تا عصر با جيپ در ساحل ارس راه پيموديم.

در تمام پاسگاه ها خبر غرق شدن جواني را در ارس شنيده بودند. اين

مي رساند كه غرق شدن در ارس نادر اتفاق مي افتد كه اينطوري صدا

كرده است. شب ديگر در عاشيقلي ميهمان گروهباني شديم كه خود يكي

از مامورين پاسگاه بود. در حانه او پيرمردي نقل مي كرد از خيلي وقت

 پيش نشنيده كه كسي تو آب ارس غرق شده باشد بخصوص در اين

 فصل سال كه آب رودحانه در كمترين حدش است.


از عاشيقلي به بعد چون راه ماشين رو نبود راننده جيپ را به تبريز

 برگرداند. ما پياده به راهمان ادامه داديم. اميدوار بوديم كه بتوانيم جسد

صمد را تو آب پيدا كنيم. چون عمق آب خيلي كم بود


.جلال آل احمد محل حادثه را خدا آفرين نوشته كه اشتباه است چون خدا

 آفرين نزديك به خمارلو است. از ساحل هم چند كيلومتري فاصله دارد.

از محل حادثه هم سي كيلومتري دور است.


تو راه با سربازي رو در رو آمديم. او گزارش روز را به فرماندهي

مرز ساحلي مي برد. آن زمان بين پاسگاه ها ارتباط تلفني نبود. اين

سرباز گفت كه جسد در كنار پاسگاه كلاله پيدا شده است. سه چهار

كيلومتر بيشتر تا آنجا راه نبود. وقتي به كلاله رسيديم جسد صمد را تو

جزيره كوچكي در وسط رودخانه كه در محل آدا مي گفتند ديديم. اتفاق

اصلي در آباديبعدي (شام گواليك ) افتاده بود. جسد در 5 كيلو متري محل

 حادثه در نزديكي هاي پاسگاه كلاله رو آمده بود.


رييس پاسگاه گروهبان يكم افتخاري بود. او كمك هاي زيادي در گزفتن

 جسد از رودخانه كرد. او و چند سرباز و چند روستايي جوان داوطلبانه

خود را به آب زدند. آب در بعضي جاها تا كمر و بعضي جاها تا زانو

بود. به وسيله تخته و طناب جسد يه ساحل منتقل شد. مردمان خوب

روستاي كوچك كلاله دور ما را گرفتند. يكي آستين هايش را بالا زد و به

 مرده غسل داد و كفن كرد. يكي دنبال نجار دويد و قوطي آماده كرد.

همراه با زن و مرد روستايي نماز براي مرده گذارديم . اين شايد آرزوي

 صمد بود كه به دست دهاتي ها غسل و كفن شود و آنها نماز وداع از

 زندگي براي او بخوانند.


……..
………
در زماني كه ما در كنار ارس دنبال صمد مي گشتيم و صمد راداد مي

 زديم مامورين ساواك به حانه صمد آمده و همه چيز را به هم ريخته

 بودند. ميز تحرير مخصوص او را شكسته بودند و نامه ها و يادداشت

 هايش را زير و رو كرده بودند. و اهل خانه را مورد باز جويي قرار

 داده بودند.و چند كتاب و يادداشت هم برداشته و برده بودند و

خوشبختانه كتابخانه اصلي صمد را كه در ان طرف حياط بود نديده

بودند.
……..
………

 داستان کوتاهی از صمد بهرنگی- زمستان 38

 

اين معلم ما مثل اكثر آدمها كه مي خواهند نان بخور و نميري داشته

 باشند، نبود. مي خواست ترقي كند، بيش از توقع ديگران. زندگي داشته

 باشد، بهتر از آنچه ديگران مي توانستند برايش پيش بيني كنند. وقتي از

 امتحان ورودي دانشسرا گذشت، شايد زياد هم خوشحال نبود. اصلا

يادش نمي آمد كه با كشش كدام نيرو به اين محيط قدم مي گذاشت،

 درباره ي خودش چطور فكر مي كرد و عقيده ي صحيحش چه بود. از

 دوران دو ساله ي دانشسرا خاطرات شيرين و بيشماري در پرده هاي

لطيف مغزش موج ميزد كه بعدها يادآوري اين خاطرات در لحظات

تنهايي و بي كاري براي او نوعی سرگرمی و دلخوشكنك محسوب مي

شد.مثل كودكي كه با هر كدام از اسباب بازيهايش مدّتی ور مي رود و

 از هر كدام لذت خاصي در درونش حس مي كند، از هر يك از

خاطراتش لحظه اي متأثر مي شد و نوعی خوشي دروني توي دلش مي

جوشيد. اين خاطرات وقتي شاداب تر و زنده تر بودند كه بچه هاي

مدرسه را مي ديد بازي مي كنند و از سر و كول هم بالا مي روند يا

دور هم جمع شده اند و مي خواهند كاري بكنند. لحظه اي لبخندي خوش

 روي لبانش بازي مي كرد و بعد مثل شبنمي كه از تابش آفتاب محو

 شود، از روي لبانش ليز مي خورد و مي رفت. آن وقت‌ آقا معلم

دستهايش را بهم مي ماليد و با صدايي كه آهنگ لذت و حسرت در آن

موج مي زد زير لب زمزمه مي كرد: خوش روزگاري بود كه

 گذشت.زماني او و دو نفر از دوستانش در دانشسرا روزنامه ي ديواري

مي نوشتند و اول هر ماه به ديوار مي زدند. آن وقت دانش آموزان جلو

آن جمع مي شدند و براي مطالعه ي مطالب آن بهمديگر پيشي مي گرفتند

 و اينها از دور ناظر اين صحنه ي خوشي آور بودند و با خود مي گفتند

 كه اين لحظات از بهترين اوقات زندگي آنهاست. مخصوصاً وقتي بياد

مي آورد به خاطر مطالب تندي كه درباره ي وضع دانشسرا نوشته بود

مي خواستند چند روزي اخراجش كنند اما دبير تاريخ و جغرافي از او

دفاع كرده بود و گفته بود:- « اگر نوشتن اين مطلب بد باشد پس چه چيز

 خوب خواهد شد؟ ديگر قلم اينها را نبايد مقيد ساخت.» وقتي اين را بياد

مي آورد غرور لذت بخشي از نگاهش خوانده مي شد. دوره ي دانشسرا

 كه تمام شد به يكي از ده هاي اطراف شهر مأموريت يافت. اين ده چند

كيلومتر دورتر از راه شوسه ي اصلي بود و با ديوارهاي كاه گلي و كج

و معوج خود در دامن تپه هاي پر درخت و پر دود و دم خود افتاده بود،

 كوچه هاي پر فراز و نشيب و پيچ و خم دار آن آدم را به ياد رودخانه

 اي مي انداخت كه در دامن كوهي با چند دست و پا مي لغزد. باغهاي

وسيع و سرسبز اطراف مثل نگيني جلوه گر بود و از بالاي تپه ها مانند

 توده هيزم هاي پراكنده اي كه آتش درونشان افتاده و دودشان به هوا

 بلند شده باشد به نظر مي آمد. دود تنورها اين منظره را به خانه هاي

دهكده مي داد. جمعيت تقريباً هفت هزار نفره اي توي كوچه هاي آن مي

 لوليدند، بعضي ها از وضع خراب دهشان زير لب مي دنديدند اما بهر

 حال خس و نس با زندگي مي ساختند. بعضي ها هم در پي جور كردن

دم و دستگاه خود بودند.از عمده خصوصيت هاي اخلاقي آنها خستشان

بود و بددليشان. حتي براي او هم كه آموزگار آنجا بود داستانها ساخته

 بودند. از جمله مي گفتند روزي در ميان جمعي گفته بود: لامپ بيست و

 پنجي! خوب روشني نداره! من تمام چراغهايم سي تمامند. آنوقت يكي از

 همين جماعت نكته سنج سي چهل هزار تومن پول گذاشته بود كه چاه

 عميق بزند و آب بكشد بيرون اما از بخت بد و شايد از آنجا كه قناعت

به او نمي ساخت چاه به شن رسيده بود و پولهايش به زيان رفته بود. در

 تاريخ چهل سال قبل هم مدرسه اي ساخته بودند كه بدون كم و اضافه

 همينطور باقي بود. دهكده هاي اطراف دو سه تا مدرسه داشتند ولي اين،

به همان يكي قناعت كرده بود.بايد گفته شود كه اگر به حمامهايش مي

رفتي ناپاك بيرون مي آمدي. خزينه اي داشتند كه سال به سال شستشو به

 خود نمي ديد. حالا با اين اوضاع احمقي مي خواست «دهش» را به

«شهر» تبديل كند. يك شهردار مفنگی و ترياكي هم برايش فرستاده بودند

 كه عوايد آنجا پول ترياكش را هم نمي ديد.آقا معلم مي بايستي در چنين

 دهكده اي استخوان خرد كند و جوانان شجاع و ميهن پرستي در دامن

اجتماعش بار بياورد. روح افسرده ي اطفال را كه تحت تأثير افكار پوچ

 و سفسطه آميز اوليائشان زنگ و سياهي گرفته بود، پاك گرداند. در هر

 حال به كارش مشغول شد بدون ذره اي بي علاقگي. طبق معمول

حقوقش را چهار پنج ماه بعد پرداخت مي كردند و تا آن وقت لازم بود

از جيب فتوت خرج كند.براي رفتن به شهر هم چند كيلومتر پياده راه مي

 رفت و در راه شوسه اصلي منتظر اتوبوسها و باركش ها مي شد. پس

 از يكي دو ساعت (نيم ساعت حداقلش) انتظار سوار مي شد و عازم

 شهر مي شد. زمستان ها كولاك و برف و سرما و ترس از حمله

 گرگهاي گرسنه در پياده روها پدرش را در مي آورد.يك روز توي

كلاس اول سرگرم بود. سرگرم اينكه براي بچه هاي كوچولو نان و

 بادامي ياد بدهد و گوشه اي از حقوق فعلي كم دوامش را چنگ بزند. يك

 مرتبه در زردرنگ كلاس صدا كرد و از لاي آن سر آقاي بازرس مثل

 علم يزيد نمايان شد و با قدمهاي سنگين پا به كلاس گذاشت. هيچكس

همراهش نبود. حتي مدير مدرسه. او هم ازش كم و زياد خوشش نمي آمد.

 بازرس مرد سن و سال داري بود از آن شش كلاسه هاي قديمي. از

 اوان تأسيس اداره ي فرهنگ توش جلد عوض مي كرد. با اين يا آن

رئيس فرهنگ خودش را جور مي كرد و سر همان كار اوليش باقي مي

 ماند. براي بازرسي مي آمد مدرسه كه كلاسها را ببيند و به درس

 شاگردان و پيشرفت آنها رسيدگي كند. عصر هم يك جلسه ي آموزگاران

 تشكيل مي داد. از اداره كردن جلسه و رسيدگي صحيح چیزهای ديگرش

 كه بگذريم حرف زدن متوسط هم برايش چه ناشي گريهايي كه بار نمي

 آورد. براي آنها كه هزار تا مثل او را تشنه تشنه لب جو مي بردند و باز

 مي آوردند، از پيشرفت هاي جديد درسي و آموزش و پرورش نوين!

سخن هاي نامربوط و متناقض و سر در زمين و پا در هوا مي گفت.

خودش هم اصلا از اين چيزها خبري نداشت. حرفهايش همين جوري تو

فضاي يخ بسته ي اتاق معلق مي ماند و به گوش هيچ كس فرو نمي

رفت، اصلا گوششان از حرفهاي او اشباع شده بود. او مي گفت: «آقايان

بايد با متد جديد تدريس كنند. امروز ديگر عصر تازه اي است.» و متد را

 به ضم ميم و كسر تا مي گفت و معلوم نبود كه اين عصر تازه چه

رنگي داشت. چه تحفه اي مي توانست براي اين بچه هاي دهاتي از همه

جا بي خبر داشته باشد. اصولا اگر هم چيزكي خوب داشت او نمي

توانست گفته ي خودش را تشریح كند، تا چه رسد به اين حرف هاي

 گنده گنده. از بازرس شش ابتدايي سواد دار هم بيش از اين نبايد انتظار

داشت. تقصیر اداره بود كه تا آخر هيچ دستشان نیامد كه اين مرد فكستني

 را كي براي بازرسي معین كرده. و علتش چه بود؟ شايد همان سبزی

 پاك كردن ها.وقتي بازرس وارد كلاس شد آقا معلم از سرگرميش دست

كشيد و منتظر شيرين كاري ها و به گير انداختن هاي بازرس زبردست

 فرهنگ شد، كه فقط بازرسي كلاس ها را در «سؤال»هاي مشكل كردن

و قادر نبودن شاگردان به جواب دادن، مي دانست كه بعد از آن با لحن

 طنز و مسخره به آموزگار كلاس بگويد:«خب، آقا مثل اين كه زياد

پيشرفت ندارید! بايد زياد كار كرد، اين بچه ها امید آینده ايرانند…» گويا

عرق خور عجیبی هم بود كه در اوقات بي پولی الكل صنعتی نوش جان

 مي كرد.آن روز هم يكي از آن سؤال هاي مسخره ي خودش را كرد.

 گفت: بچه ها! بگوئيد ببينم شيشه ي پنجره چه رنگ است؟يكي گفت: سفيد.

 يكي گفت: نمي دونم! و همين جوري تا آخر. همه شان غلط گفتند. آقا معلم

 هم انتظار نداشت كه درست بشنود. بازرس فرهنگ گل از گلش شكفت

و با شادي گفت: اين را كه ندانستيد!بعد چند سؤال ديگر كرد و از كلاس

بيرون رفت. عصر هم توي جلسه ي كذايي گفت: «از پنجاه شاگرد يك

كلاس يكي ندانست كه شيشه اصلا رنگ نداره… بايد زحمت كشيد…

آقايان!…»و از اين حرفهاي هزار تا هيچ. يك ساعت تمام سر همه را درد

 آورد. آخرش هم نتيجه گرفت كه چون وظيفه ي مقدس او ايجاب مي كند

 تمام آنچه را كه ديده است عيناً به رئيس خود گزارش خواهد داد و از

 او خواهد خواست كه طبق مقررات…با وجود تمام اينها آقا معلم عادت

 كرد. به اين كارها، به درس دادن، به ديدن پاهاي برهنه ي اطفال

كوچولو، به چشمان معصوم آنها كه گاهي هنگام آمدن به مدرسه تر بود،

 به زرت و پرت اداره، به زنگهاي ورزشي كه دو تا توپ زوار در

رفته را مي انداخت جلو پنجاه شاگرد كه ورزش كنند، به محيط، به

مردم و به همه چيز عادت كرد، حتي به بچه هايي كه هنوز نمي دانستند

 شيشه چه رنگ است.

 

 

طه جمعه هفدهم آبان 1387  نظر بدهید!

گوله گوله

 

Gülə Gülə

firildakh

نازلی شیرین دیل واریم ، ئوزگه دیله یازمارام

دوغراسالاردا منی اُوز دیلیمی آتمارام

جنتی وئرسز منه ، دونیانی ساتساز منه

من آنامین ناز دیلین باشقا دیله ساتمارام

شهریاریم دوز دییب قاتما دیلین دیللره

من بو گوزل تورک دیلین آیری دیله قاتمارام

باخ بو دیلین سایه سی ، گزدی آدیم دیللره

اولماسا گر بو دیلیم هئچ یئره من چاتمارام

اوندا کی من اولموشم قورلایین اوز یوردوما

چون بودور عادت منیم ئوزگه یئره یاتمارام

قبریمین اوستونده سیز تورکی بو شعری یازین

اوز دیلیمی آتمارام ، باشقا دیله ساتمارام

شاعیر : تورک اوغلان

طه جمعه هفدهم آبان 1387  نظر بدهید!

نظامی گنجوی

 شعری ترکی از نظامی گنجوی

هرگئجه‌م اولدو سحر غصه فلاکت سنسیز

هر نفس چکدیم هدر گئتدی، او ساعت سنسیز

سنین اول جلب ائله‌ین وصلینه آند  ایچدیم اینان

هجرینه یاندی کؤنول، یوخ داها طاقت سنسیز

اؤزگه بیر یاری نئجه آختاریم ای نازلی صنم

بیلیرم  سنده‌دی دل، یوخ یارا حاجت سنسیز

سن منیم قلبیمه حاکیم، سنه قول اولدو کؤنول

سن عزیزسن من اوجوز بیر هئچم، آفت سنسیز

سن "نیظامی"دن اگر آرخایین اولساندا گولوم

گئجه گوندوز آراییب اولمادی راحت سنسیز

نظامی گنجوی

 

طه جمعه هفدهم آبان 1387  نظر بدهید!

عدالت

 

عدالت

در یکی از شب ها که در قصر پادشاه مجلس عروسی برپا بود و مهمان ها

 در حال رفت و آمد بودند ، ناگهان مردی وارد اتاق شد و با وقار و احترام به

پادشاه سلام کرد . مردم با تعجب به این مرد خیره شده بودند ، زیرا که یکی

از چشمانش از کاسه بیرون زده بود و خون از گودی خالی آن جاری بود.

 

پادشاه از او پرسید : « دوست من چه شده ؟ » مرد پاسخ داد : « پادشاه ،

 شغل بنده دزدی است و تاریکی این شب را غنیمت شمرده و طبق عادت

همیشگی ، به قصد سرقت اموال یکی از صرافان به راه افتادم ، در حین بالا

رفتن از دیوار دکان صراف بودم که راهم را گم کردم از پنجره همسایه صراف ،

 وارد شدم . وقتی متوجه اشتباه خود شدم به سرعت گریختم تا از آنجا خارج

 شوم. از شدت تاریکی هیچ چیز را نمی دیدم که ناگهان نوک دوک نخ ریسی

 به چشمم فرو رفت و آن را از کاسه درآورد.اکنون برای دادخواهی به نزد

شما آمده ام.» پادشاه به دنبال بافنده فرستاد ، بی درنگ او را احضار کردند و پادشاه دستور داد که چشمش را از کاسه بیرون آورند.

 

بافنده گفت : « سرور من ، حکم جنابعالی درست و بجا ، عدالت حکم بر از

 کاسه درآوردن چشمم داد ، اما بر حضرتت پنهان نیست که من در شغل

 خویش به هردو چشمم نیاز دارم تا حاشیه های بافتنی خویش را ببینم ، با

این وجود مرا همسایه ایست کفاش ، که همانند من دو چشم دارد ، اما

شغلش طوری است که با یک چشم نیز می تواند امور خود را بگذراند . پس

اگر صلاح ببینید دستور دهید آن مردک را بیاورند و برای اجرای قانون یکی از

دو چشمش را از کاسه درآورند.» پادشاه نیز فوراً به دنبال کفاش فرستاد ، او

را احضار کردند و یکی از چشمانش را از کاسه درآوردند و این چنین عدالت به

پا شد.

 


طه جمعه هفدهم آبان 1387  نظر بدهید!

ناظیم حیکمت

برادر !

  کتابهایی با پایان خوش برای من بفرست

"   هواپیما بسلامت فرود آمد.

  جراح ، لبخند زنان اتاق عمل را ترک می کند

  کودک کور ، بینا می شود

  عاشقان یکدیگر را باز می یابند

  جشن همسری در پیش است

  تشنه به آب مس رسد

  و به نان و آزادی "

  برادر !

  کتابهایی با پایان خوش برای من بفرست

  هرآنچه در کتابهاست

  دیر یا زود

  به واقعیت خواهد پیوست.

 )  ناظیم حیکمت-شاعر ترک(

طه پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  نظر بدهید!

ادبی

زنده را تا زنده است بايد به فريادش رسيد

 ورنه بر سنگ مزارش آب پاشيدن چه سود؟

 زنده را تا زنده است قدرش بدان.

 ورنه بر روي مزارش کوزه گل چيدن چه سود؟

طه پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  نظر بدهید!

هوشنگ جعفری

 شعری ترکی از( استاد هوشنگ زنجانی)

*** حاققیمیزی  ***

بوزا یازمیشدی قیز اوغلانلی بیزیم حاققیمیزی

اریدیر بیر بئیینی قانلی بیزیم حاققیمیزی

 

پایلاییر تک کوللارا یارپاقلاریمی

دیلی ، آغزی ، الی قرآنلی بیزیم حاققیمیزی

 

گؤردوگون اوتدو ، دماوند قیمیللانمادی هئچ

یئنه اوتماز دئدی ایرانلی ، بیزیم حاققیمیزی

 

نییه گؤیلرده بولوددان ال آتیب آلمیرسان

ساوالان ای باشی طوفانلی بیزیم حاققیمیزی

 

دوتوبان نیسگیل الیندن دئدی خرمنلره باخ

سووورور گؤ نئجه سهمانلی بیزیم حاقیمیزی

 

ال آتیب ایندی قلمدن غزل ایستیر دفتر

اورداکی داندیلا دیوانلی بیزیم حاققیمیزی

 

قویمایین بارماغی حسرت قالا بال بارداغینا

یاخمایین کوللارا شان- شانلی بیزیم حاققیمیزی

 

گئجه بیر پالچیقا باتمیش کوچه دن سس گلدی

کورلادین آی کدر ایمانلی بیزیم حاققیمیزی

 

کتده بیر هیسلی دام التدا بویو عنبرچه قادین

ائله سؤیلوردو یاریم جانلی بیزیم حاققیمیزی

 

طه پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  نظر بدهید!

شهید شریعتی

دکتر شریعتی

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک

اندامم چه خواهد ساخت ولی آنقدر مشتاقم ،که از خاک گلویم سوتکی

سازد گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز

 و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد ،بدینسان بشکند

 دائم سکوت مرگبارم را و خواب خفتگان خفته آشفته تر سازد....

طه پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  نظر بدهید!

اولین

با سلام به وبلاگ فیریلداخ خوش آمدید.

طه پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی
۷۰ % دانش‌آموزان ایران دو زبانه اند
موج گسترده بازداشت و احضار فعالان آذربایجانی در تبریز در آستانه ۲۱ آذر
گئوزومده غم واریدی باغلادیم که گئورمیه لر
سایت اینترنتی ساوالان سسی برای چندمین بار در ایران فیلتر شد
اخبار تکمیلی در خصوص صدور احکام سنگین حبس
قسمتی از فیلم اعترافات پخش نشده ابطحی و چند سوال!؟
رژیم لاغری
صدور حکم یک سال حبس تعزیری برای علیرضا فرشی و سیما دیدار از فعالین مدنی آذربایجانی
"ولايت فقيه و قانون اساسى"
پیوندهای فامیلی بعضی از مقامات و اشخاص سیاسی در جمهوری اسلامی
درباره وب
"فیریلداخ" وبلاگی شخصی یست و به هیچ حزب و گروه داخلی یا خارجی تعلق ندارد!!

آمار کاربران
 
چه کسانی به ما لینک دادند؟

نوسندگان

لینک دوستان
بخش ویژه

JavaScript Codes -> کانون صنفی معلمان ایران 

www.yaaran.tk



صفحه اصلي  |  آرشیو |  لینکستان  |  تماس با ما




 Design By ParsTheme & Publish By ParsTheme


www.parstheme.com